تبليغاتX
فکرکوچولو
ارائه چهره ای روشنفکرانه از شخص شخیص خودمان
 

از سخت‌ترین کارهای دنیاست تسلیت گفتی به دوستی که عزیزی را از دست داده است. آدم می‌ماند در آن دم چه بگوید و چگونه بگوید. کلیشه‌ها کمکی نمی‌کنند، «غم آخرت باشد» و «صبور باش» بیشتر باد هوایند و اصلن تو به من بگو رنج دل را چطور می‌شود به حرف زبان تسلا داد ؟

این‌طور می شود که من از عصر پیچیده‌ام به خود که چطور برایت بگویم تا تسلیت باشد که کمی، ذره‌ای آرامت کند... نشده نمی‌شود فقط کاش بشود بدانی غصه‌ی تو اندوه من هم است. کاش خداوند خدا مهربان باشد با ما، آرامش و امنیت را زود زود به دل تو بازگرداند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 20:18  توسط مریم | 

تیمار خاطر خسته، دهان دوخته میخواهد و آغوش گشوده...مابقی همه بهانه است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 14:36  توسط مریم | 

به گمانم خیلی از‌ آدم‌ها بازی قربانی را دوست دارند. یعنی کاملن ناخوداگاه تمایل دارند در موقعیت قربانی شدن قرار بگیرند: قربانی خانواده، کار، یار، دیار یا هر چه که بشود بار ناکامی را به دوش آن گذشت و بعد با یک فارغ‌البالی معرکه دست‌های تمیز را نشان خود و دیگران داد و گفت ببینید من مقصر نیستم من هم یک قربانی‌ام؛ مقصر آن آدم، سیستم، والدین و... است نه من. لذت عمیق بازی قربانی در سلب مسوولیت قربانی برابر شرایط نهفته است: جوری بازگشت به امنیت جنینی، حضور در شرایطی که دشواری تصمیم‌گیری و سختی پرداخت هزینه تصمیمات از دوش آدم ساقط می‌شود.

فکر کنم ظرف دو سه ماه گذشته ناخوداگاه داشتم همین بازی را انجام می‌دادم. من بیچاره‌ی قربانی، گرفتار شرایط و آچمز بودم. اما واقعن آیا من آنقدری که نشان می‌داد بی‌چاره بودم؟ دی‌شب در یک حال غریبی که نمی‌دانم خشمگین بود، غمگین بود، چه بود دقیقن- اما گین بود در هر حال- داشتم راه می رفتم. هروله ای غریب که به وقت بیش از طاقت شدن رنج معمولن به آن متوسل می‌شوم تا دوام بیاورم. بعد همان میان، آن همه درد که جدن بیش از طاقتم بود مجبورم کرد کمی از وضعیتم فاصله بگیرم و ببینم واقعن همانقدری که نشان می دهد بی‌چاره‌ام؟

نبودم. استیصالم از جهل بود. سوال‌هایی از خودم پرسیدم که جوابی برای‌شان نداشتم. ناگهان دیدم چه برای چیزهای مهم زندگیم تعریف ندارم، مرز ندارم، نمی دانم درست چه است و نادرست کدام. فقط نشسته ام و غر می‌زنم من بی‌چاره‌ی مظلوم. وقتی نمی‌دانم چه چیزی برای من درست است چطور می خواهم برابرش واکنش نشان دهم؟ بدیهی است که چنین جهلی یا یک قربانی غرغرو می سازد یا یک فاعل پشیمان، بازی دو سر باخت است نادانی...

از امروز دست به کار شدم. فهرستی درست کردم از چیزهایی که دارد آزارم می‌دهد. طبقه‌بندی‌شان کردم و حالا دارم سعی می‌کنم بفهمم تعریف من از کار خوب، رابطه درست، تن سالم، پول، رفاقت و خیلی چیزهای دیگر چیست؟ درست و نادرست برای من دقیقن یعنی چه؟ موسی کلیم الله در پی پاسخ چنین سوالاتی به کوه طور رفت و با ده فرمان بازگشت. شاید ما هم در این عصر شخصی شدن نبوت، باید به کوه طور و غار حرای اختصاصی‌مان برویم و با ده فرمان مختص به خودمان باز گردیم. این کاری است که ظرف چند روز آینده قصد انجامش را دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 8:49  توسط مریم | 

به گمانم یکی از نفرت‌انگیز‌ترین اقدامات جهان تلاش در جهت تغییر یک آدم است آن‌طور که ما می‌خواهیم. مثلن تحت فشارش بگذاریم که برود وزن کم کند، بیشتر پول در بیاورد، برون‌گرا باشد، ورزشکار یا... این‌جوری انگار یک پیام آشکار مخابره می‌کنیم به آن آدم که تو دوست‌داشتنی نیستی مگر این‌که آن جور که من می‌خواهم باشی. آدم‌ها را بخاطر همان چیزی که هستند باید خواست و دوست داشت. یعنی به گمانم بین دوست نداشتن یک آدم و دوست داشتن مشروطش، آن اولی اولا است.

حالا فکر می‌کنم روابط هم مثل آدم ها هستند. برابر تغییر مقاومت می کنند، می خواهند همان‌طوری که هستند پذیرفته شوند، اینرسی دارند و حضور مشروط برنمی دارند. آدم یک رابطه را با همه مختصات موجودش، یا می‌پذیرد یا می‌آید بیرون. تلاش مداوم برای تغییر ویژگی‌های یک رابطه همان قدر غیر منصفانه است که تلاش برای تغییر آدم آن سر رابطه.

پی‌نوشت: از این نوشته سیاست «همین است که هست» نباید برداشت شود. آدم ها مدام در حال تغییرند، که اگر تغییر نکنند یا تن به تغییر ندهند مرده و مردابی بیش نیستند اما فرق می‌کند این‌که آدمی تغییر کند تا کامل‌تر شود و آدمی که مجبور است به تغییر تا دوست داشته شود. آن حالت اول در بطن خودش عشق دارد و امنیت. این حال دوم بالذات پر از رنج است و ناامنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 8:44  توسط مریم | 

 

١- از نمی‌دانم کجای جاده، . از نمی‌دانم کجای جاده فهمیدم دارم گریه می‌کنم، به پهنای صورتم اشک می‌ریزم و آن که می‌گریست انگار من نبودم. من که  چهاردنگ حواسش بود. اصلن من با شگفتی ایستاده بود و آن که می گریست را نظاره می‌کرد...

٢-  این روزهایم احاطه شده میان خشم و اندوه. هر اتفاق ساده‌ای یا خیلی خشمگینم می‌کند یا به شدت اندوهگین. بعد کمی که فاصله می‌گیری می‌بینی هیچ تناسبی میان کنش بیرونی و واکنش درونی نیست. بی‌قرارم، به سرعت میلم به زندگی در حال فروکش کردن است، چیزی خوشحالم نمی‌کند و... 

۴- حال این دفعه‌ام نوبر است. آن بیرون زندگی اگر نه کاملن بر وفق مراد که بی مشکل خاصی جریان دارد. تعادل روحم جایی این درون بهم ریخته و من نمی‌فهمم چرا. نمی‌دانم کجا باید بروم پی حل مشکل. چرا این همه اندوهگینم، چرا این همه خشمگینم؟ چرا این همه فرق می‌کند افسردگی با افسردگی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 21:14  توسط مریم | 
 

زندگی گاهی بی رحمی می‌کند با آدم. بر‌ می‌دارد چیزی نشانش می دهد از جنس رویا، بعد پیشانی‌نویسش می کند انگار با نشدن؛ نمی‌شود. تو می‌مانی..... تک‌تک لحظه‌هایت در حسرتش می‌سوزد، هر واقعیتی در مقایسه با حقیقتی که لحظه‌ای رخ نمود و رفت، بی رونق می‌نماید...زندگی گاهی وادارت می‌کند به تحمل بی‌رونقی. بعد تو می‌مانی و سه‌راهی: یا سقوط می‌کنی به اعماق ماداگاسکار، دم به دم بیشتر فرو می‌روی در روزمرگی، در ملال، در عادت و خلاص. یا پناه می ‌بری به رویای مغولستان خارجی، به آرامشش، به همه‌ی خوبی های جهان که آنجا انتظارت را می‌کشد و یا از زندگی می‌گریزی به زندگی. کاری که من کرده‌ام. گویی که زندگی مادر مهربان من است، تنبیهم کرده اما من هنوز هم جز او پناهی ندارم. زهر زندگی را با نوشداروی زندگی درمان کردن،

این دفعه،  که دلم نمی‌خواهد از زندگی به زندگی بگریزم. دلم می‌خواهد بروم مغولستان خارجی و ملحق شوم به عشیره ی یعقوب. به آل کنعان. آدم است دیگر یک وقت‌هایی لازم دارد برود پی کارش

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 12:5  توسط مریم | 
 
هههههه
حديث ما هم شده حکايت و شکايتِ تو را به تو بردن از تو
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:2  توسط مریم | 
 
اين‌جور وقت‌ها
که کدر می‌شوند عسل چشم‌هات
که هزار-زنبور می‌شود نگاه‌ات
نيش‌نيش می‌شود تن‌ام

اصلن
بيا آشتی کنيم‌مان
ببوسانم‌ات
آرام بگيرانم‌ات
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:1  توسط مریم | 
 
وقتِ ممکن

رام که می‌شود فاصله در دستان‌ات
نرم که می‌شوی
آرام که می‌گيری

انگار

کره‌ی مذاب می‌شوم
نرمانرم
آغشته‌ی آغوش‌ات می‌شوم
آرام می‌گيرم
رام می‌مانم
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:57  توسط مریم | 
کماکان فکر می‌کنم کتاب‌های خوبِ نخوانده فیلم‌های خوبِ ندیده، جاهای خوبِ نرفته، و مزه‌‌های خوبِ نچشیده،با تو خوش‌بختی‌های پیش‌روی‌اند.

و حتي باور كنيد کتاب‌ها و فیلم‌ها و جاها و مزه‌‌هاي خوبی كه هركدام  با تو خوانده‌‌ايم و ديده‌‌ايم و رفته‌‌ايم و چشيده‌‌ايم هم، هنوووز، خوش‌بختی‌های پیش‌روی‌اند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:41  توسط مریم | 

"در طول شش ماه گذشته هر روز روزنه‌هایی که مردم می‌گشودند بسته می‌شد و آنان هربار بدون آن که به رودررویی کشیده شوند یا آرمانشان را کنار بگذارند راه‌‌‌‌حل‌های جدید خلق می‌کردند."
میرحسین شانزدهم

من بعید می‌دانم این هوش جمعی از چیزی شکست بخورد. میرحسین هم چیزهایی از این دست دیده که روزبه‌روز به‌تر می‌نویسد. از طرف‌ این آدم‌ها و با این آدم‌ها جز با این زبان نمی‌شود حرف زد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:23  توسط مریم | 
بعضی شعرها را برای یک "تو"
بعضی برای خودِ تو
این را برای دلِ تو
چه زیستخوشی خوب‌ست با چشماحرف‌هایت با ماتخیرگی و چانه‌دستی‌ام وقتی روبه‌تو
بوده‌ام باری چه شوقی چه شوقی چو شوق‌آوری تو
که حرف‌هایم خوش‌خدمتی‌ت
شرماعشق می‌سازم و شرماشوق
شوقیدن می‌کنم وقت حرفآوازت
ماتیده می‌شوم وقت آنسونگاهی
من پیچ می‌خورم که چفت تو باشم
حرفدوزی می‌کنم به تن خندذوقی‌ات
من راست‌راستی به پیشانی‌ات شعربافی می‌کنم
عینکحسودی می‌کنم
حریف نگاه‌ات نشدم
دل‌تا تنگْ کنارت نشستن یادم می‌شود
یادتا زیاد می‌شوم
ز باد می‌شوم دورگردی‌ات می‌کنم
دفتر می‌شوم که شعر
شعر می‌شوم به توخوانی
لبآوازت می‌شوم ذوقانه
بی‌خیالِ دستورکتاب‌ها
توفرمان‌بر می‌شوم
پیچ‌رقصانه چسبکلاموار به شعراشقانه می‌چسبم
کلماشقانه می‌نویسم
تنهاتوخوان شعر...
این‌روزها می‌خواهم
حالاحالاها شعرتو‌نویس باشم
هرکه برای هرکه نوشته
اینها را من برای تو می‌نویسم
من‌تونویس باشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:45  توسط مریم | 

 

یک روزهایی هستند که آدم باید از "زنده گی" مرخصی بگیرد تا کمی هم زندگی کند.

خودم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:1  توسط مریم | 

 

هیچ وقت عاشق چیزهای وحشی نشوید... اصلا نباید دل به چیزهای رام نشدنی داد: هرچه بیشتر دلداده شان شوید آنها هم قوی تر می شوند. آنقدر قوی که روزی سر به بیشه می گذارند. یا بالای درختی می خزند. بعد هم لابد از یک درخت بلندتر بالا می روند. آخرش هم پر می شکند به آسمان. و این آخر و عاقبت شمایی خواهد بود که دل به یک چیز وحشی دادید.. اینکه مدام چشمتان به آسمان باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:58  توسط مریم | 
پاییز چه زیباست
من نیز بخوانم
پاییز دو چشم تو چه زیباست
چه زیباست
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 11:15  توسط مریم | 
 

بخش هایی از پیش نویس بیانیه تشکیل جبهه راه سبز امید:

... آنچه اینک در جامعه ما نقش‌آفرینی می‌کند شبکه‌ اجتماعی توانمندی است که در میان بخش وسیعی از مردم در سراسر کشور شکل گرفته و نسبت به پایمال شدن حقوق مردم معترض است...از مهمترین نقاط قوت این شبکه، شکل طبیعی اجزای آن است. این واحد‌ها عبارت از گروه‌هایی کوچک اما بسیار متکثر از همفکرانی است که در قالب روابط سابقه‌دار دوستی یا خویشاوندی یا همکاری نسبت به هم آشنایی و اعتماد پیدا کرده‌اند... اولین قدم در راه‌حل پیشنهادی اینجانب آن است که ما ایرانیان، در هر کجای جهان که هستیم، باید این هسته‌های اجتماعی را در میان خود تقویت کنیم. تجربه چندین دهه از تاریخ ایران که ما از نزدیک شاهد آن بوده‌ایم نشان می‌دهد حرکات جمعی مردم تنها در دوران باروری، حیات و سرزندگی این هسته‌ها به نتیجه می‌رسند. باید خانه‌هایمان را رو در روی یکدیگر بسازیم...این واحدها در صورتی که محوری برای فعالیت‌های ثمربخش قرار نگیرند به مانند درختانی که میوه‌هایشان چیده نشود بازدهی‌ خود را از دست می‌دهند، از این روست که باید آنها را موضوع تلاش‌های اثرگذار اعتقادی، اجتماعی، سیاسی، علمی، فرهنگی، هنری، ورزشی، عام‌المنفعه و دیگر فعالیت‌های مدنی مشابه قرار داد تا در درازمدت و پس از عبور امواج حادثه و عاطفه همچنان به ایفای نقش‌ تاریخ‌سازی که از آنها انتظار داریم بپردازند...تجربیات اخیر نشان داد، ‌خرده‌رسانه‌هایی که از این روابط زاده می‌شوند، می‌توانند سریعتر و موثرتر از هر رسانة عمومی دیگر عمل کنند، مشروط بر آن که ظرفیت‌های این شبکه از طریق توافق بر روی یک آرمان بزرگ به فعلیت برسد. ما زمانی موفق به برقراری ارتباط موثر با یکدیگر خواهیم شد که در شعاری مشترک همصدا شویم؛ شعاری دقیق و عمیق که قادر به تامین خواسته‌های ما باشد. آنچه این خدمتگزار شما برای این منظور پیشنهاد می‌کند استیفای حقوق از دست رفته ملت است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:32  توسط مریم | 
 

تاريخ اين قرن را که بنويسند، فصل اولش را با ما شروع خواهند کرد.
لابد جايي در مقدمه کتاب هم خواهند نوشت که پيش از جنبش ما هم در اين قرن وقايعي رخ داده است، يازدهم سپتامبر ، جنگ افغانستان و جنگ عراق. اما همه شان بازمانده از قرن قبل بودند، با گفتماني مانده از آن قرن و با ابزار قرن بيستمي، هواپيما و موشک و گلوله.
و آنوقت خواهند نوشت که فصل اول را به ما داده اند براي اينکه فرزند راستين زمان خودمان بوديم و گفتمانمان، گفتمان آغاز هزاره سوم.

همان اوايل کتاب خواهند نوشت که جنبش هاي اجتماعي فرزند فن آوري هاي ارتباطي هستند و همانجا خواهند نوشت که ما نخستين جنبشي بوديم که به تمامي، مسيرهاي ارتباطي نويني که از آغاز اين قرن گسترش يافته بود را بکار بستيم.
شايد همانجا مدخلي باز کنند به اينکه اين ابزارها چگونه ساختار جوامع را تغيير دادند و چطور نگرش دنيا را به طبقات اجتماعي، گردش کار ، توليد و توزيع ثروت، رهبري و مديريت اجتماعي و حتي نگرش دنيا به ارزشهاي پايدار انساني را تغيير دادند.

در همان صفحه شايد ، عکسي باشد از مخترع اولين نمونه گوشي هاي تلفن همراه و عکسي باشد از بنيانگذاران ويکي پديا، فيس بوک ، بلاگر ، يوتيوب ، پادکست و يا شايد از مجسمه آنها در ميادين اصلي شهرهاي پيشرو جهان و لابد زيرنويس عکس هم خواهد بود : "چهره هايي که جهان قرن بيست و يکم را ساختند".

همانجا خواهند نوشت که تا پيش از اين، مسيرها يکطرفه بود : کسي مي نوشت و روزنامه ها چاپ مي کردند و الباقي مردمان مي خواندند، يک نفر حرف مي زد و الباقي مردمان مي شنيدند، يک نفر در صفحه تلويزيون بود و الباقي نگاهش مي کردند، کسي فرمان مي داد و رهبري مي کرد و توده هاي بي شکل در پشت سرش به راه مي افتادند. خواهندنوشت که ساختار جامعه و توزيع اطلاعات و ثروت و قدرت هرمي بود، و بعد خواهند نوشت و لابد پررنگ هم خواهند کرد که فن آوري هاي نوين ارتباطي، جامعه را مسطح کرد. آنقدر به پايه هاي هرم توانايي بخشيد که آنها را تا راس بالا کشيد.
اين امکان را فراهم کرد که با هم در ارتباط باشند، خبر بگيرند و خبر بدهند، اطلاعات رد و بدل کنند، بگويند و بشنوند، ببينند و ديده شوند و مسيرهاي تازه اي پيدا کنند که همکاري کنند، توليد فکر کنند، نقد کنند و پيشرفت کنند.

بعد آنوقت بالاي همان صفحه عکس ما را خواهند گذاشت با پرچم هاي سبزمان.
خواهند نوشت که ما اولين جنبش اجتماعي اي بوديم که رهبرش همه مان بوديم، برنامه ريزش هم همه مان و آن کسي هم که نامش را صدا مي زديم، حداکثر سخنگوي بخشي از مطالبات ما بود.
شايد همانجا کادري هم باز کنند و داخلش بيانيه ميرحسين را که نوشته با توجه به اينکه مردم در نماز جمعه شرکت مي کنند، دعوتشان را مي پذيرد و مي آيد را به عنوان نمونه بگذارند و لابد براي خوانندگان آن دوره توضيح هم بدهند که تا پيش از آن مرسوم بوده که رهبر يک جنبش اعلام کند که مي رود و مردم را دعوت به آمدن کند.
بعد لابد زير فصلي باز مي کنند که چطور جنبشي که مرکز فرماندهي نداشت، انقدر هماهنگ عمل مي کرد، انقدر خوب ايده ها، خواسته ها و شعارهايش مطرح مي شد، نقد مي شد، کامل مي شد و بعد يکروز انقدر خوب بيان مي شد که انگار همه اين ميليونها نفر، سالها با هم تمرين کرده اند. شايد همانجا، در نسخه الکترونيکي اين کتاب تاريخ لااقل، لينکي هم باشد به فيلمي از ما که بلندگو فرياد مي زند مرگ بر آمريکا و ما اين همه آدم جواب مي دهيم مرگ بر روسيه. بي آنکه کسي مان از قبل به اين پاسخ فکر کرده باشد، بي آنکه هماهنگ کرده باشيم چنان فرياد مي زنيم که انگار يک دهانيم و يک حنجره.

همانجا خواهند نوشت که ما اولين حزبي بوديم که شوراي مرکزي نداشت، دبيرکل نداشت، شاخه سياسي نداشت. خواهند نوشت حزبي بود با آنارشي کامل که رفتاري کاملا نظام مند داشت. لابد طعنه اي هم خواهند زد به احزاب آنارشيست دهه هاي قبل از ما که وجودشان نظام مند بود و رفتارشان آنارشيستي. خواهند نوشت که حزب ما ارگان حزبي نداشت ، اما با اين همه مواضعش روشن بود، برنامه هايش هم درست تنظيم مي شد. خواسته هايمان هم جمع بندي مي شد، نقد مي شد ، کامل مي شد و به واضح ترين شکلي بيان مي شد.

در همين فصل خواهند نوشت که ما آخرين روزهاي تفنگ و گلوله را زندگي کرديم و نشان داديم که هر کجا که آگاهي و اطلاعات و مسيرهاي کافي براي ارتباط انساني وجود داشته باشد، گلوله بي معني است. لابد عکسي هم خواهند گذاشت از تک گلوله اي در جايي از موزه آزادي ما و زيرنويسش خواهند نوشت "آخرين گلوله اي که از خشاب در آمد".
ظريفي هم لابد پيدا خواهد شد که حساب کند وزن کل الکترونهاي سازنده وبلاگ ها و وبسايت هاي ما، چقدر است و حساب خواهد کرد که همه شان باهم يک هزارم وزن يک گلوله هم نمي شدند. شايد وزن همه مولکولهاي هواي شعارهاي ما را هم حساب کند، تمام مرگ بر ديکتاتورهايمان، تمام زنداني سياسي آزاد بايد گردد هايمان و آخرش نشان دهد که وزن همه شان با هم ، وزن يکي از ديوارهاي زندان اوين هم نمي شده است.

بعد خواهند نوشت که ما تعريف دوباره اي کرديم از جامعه انساني، از روابط انساني، از جهاني بودن و از زندگي در دهکده جهاني. بعد هرکدام اين تاريخ نويس ها هم لابد نامي به ما خواهد داد، ساده ترينشان لابد خواهد نوشت انقلاب سبز، ديگري شان خواهد نوشت انقلاب سکوت ، آن يکي خواهد گفت انقلاب لبخند و لابد کسي اين وسط پيدا خواهد شد که بنويسد انقلاب آگاهي......

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:4  توسط مریم | 
 


روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می‌کند. او که می داند سانسورچی‌ها همهٔ نامه ها را می‌خوانند، به دوستانش می گوید «بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه‌ای که از طرف من دریافت می‌کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید هر چه نوشته‌ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» یک ماه بعد دوستانش اولین نامه را دریافت می‌کنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است: «اینجا همه چیز عالی است؛ مغازه‌ها پر، غذا فراوان، آپارتمان‌ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم‌های غربی نمایش می‌دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی- تنها چیزی که نمی‌توان پیدا کرد مرکب قرمز است.»

به برهوت حقیقت خوش آمدید/ اسلاوی ژیژک/ترجمهٔ فتاح محمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:58  توسط مریم | 

 

در هر رابطه کسی هست که ترک می کند، کسی هست که ترک می شود. اگر شعبده بازی روزگار بار دیگر این دو نفر را بنشاند کنار هم، بزرگترین مشکل رابطه، عدم تطابق تصویر ذهنی این دو از یکدگر است. آن که رفته، همیشه دیگری را همان عاشق شیفته ی قدیمی تصور می کند و آن که مانده، طرفش را همان جفاپیشه ی حق به جانب که رهایش کرده؛ یکی ذهنش غرق در لذت روزهای قبل از لگد زدن به دیوار شیشه ای رابطه است و دیگری روحش اسیر رنج بعد از فروریزی آوار؛ منطبق کردن این دو تصویر بی تطابق، شاید سخت ترین کار باشد، سخت ترین کارها...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:50  توسط مریم | 
 

بدترین رنگ دنیا رنگیه که نمی تونی تشخیص بدی چه رنگیه اما بدتر از اون ، اون رنگیه که فکر می کنی فهمیدی کاملا چه رنگیه...

خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:2  توسط مریم | 

1..2..3..صبر می کنم تا برسی..4..5..6 . گاهی حرفاتو نشنیده میگیرم..7..8..9..با تو تا هر کجا همراهم..10..11..12..حرفهای نزده ت رو میشنوم..13..14..15..ازت چیزی نمی خوام جز اینکه هستی..1000..1000..1000..پس چرا قدرتو نمیدونم گاهی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:59  توسط مریم | 

 

بر فراز جلجتا،مسیح میان دو دزد به صلیب کشیده شد و هنگامی که در نیم روز آسمان تاریک گشت،نالید:پدر پدر چرا مرا رها کرده ای؟

این روزها انگار یک ملتیم که به صلیب کشیده شده ایم...ملتی که هر شب رو به آسمان می نالد و از خدایش می پرسد ایلوئی ایلوئی لما سبقتنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:32  توسط مریم | 
حرصم را در می آورند این آدم‌هایی که می‌گویند آدم باید موقع آرزو کردن دقیق باشد و این کائنات و اینها باید دقیقا بدانند تو چه می‌خواهی وگرنه نمی‌شود. بعد خب یکی نیست بگوید من اگر دقیقا می‌دانستم چه می‌خواهم که چکار به آرزو کردن داشتم خودم می رفتم دنبالش و منت هیچ کائناتی نمی‌کشیدم. لقمه را که نمی‌شود جوید گذاشت توی دهن این کائنات، خودش یک کم فکر کند بفهمد ما چی می‌خواهیم. واااااااااااالا
پی نوشت: کائنات عزیز من به طور دقیق آقا دوستم را می‌خواهم لطفا
+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 18:9  توسط مریم | 

 

خوانده بودم که انقلاب فرزندان خودش را می خورد،اما نشنیده بودم که قبلش این طور،مچاله و داغانشان کند...تقبل الله!

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:47  توسط مریم | 
 

دلم برای با تو بودن تنگ شده...يادمان بخير روزهايی را که فاصله ميان درود و بدرودمان را لحظه لحظه زندگی ميکردیم... ميدانی... هر لحظه که بی اذن چشمانت ميگذرد فقط شرمساری فزون ميکند جانا!

پی نوشت کاملا بی ربط :باران که ميبارد بی قرارترم.همين!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:44  توسط مریم | 
 

 

...باران لالايی بخواند و تو تا صبح بيدار بمانی...

خدای مهربان من!خدای تنهايی،خستگی! خدای زن ،زايش،زندگی!خدای شعر،شور ،شراب!خدايی که الله و يهوه يا خدای انجيل و زبور و اوستا نيستی!خدايی که مهربان آفريدگار منی!هزار هزار بار ممنون بابت بارانی که امروز باراندی سريع و ساده...هر بار که جستجو کردمت به من يادآوری کردی:بخواهيد تا به شما داده شود!

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 17:30  توسط مریم | 
 

سپاس مر خدای آفريننده چشمانت که ميداند چقدر به نوشداروی نوازش نگاهت محتاجم...پروردگاری که ميداند بعضی وقتها صبوری چقدر سخت ميشود جانا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:6  توسط مریم | 
 
...
هم‌داستانی را بلدی؟ فرق می‌کند با دوستی، یا هم‌دلی، یا همراهی.
خوب است آدم هم‌داستان داشته باشد. حالا این هم‌داستان می‌تواند به آدم فحش‌ هم بدهد، آنچنان آستینی هم بالا نزند برای کمک کردن به آدم (دست بالا بگیر چاهار انگشت بالای مچ)، اما همین که هست، یعنی که با زخم‌ها و دردهای کم‌تر، با به در و دیوار خوردن‌های کمتری، "خودم" بودن آدم میسر می‌شود.
شبیه آن وقت‌های بچگی که اگر می‌زدی گلدان می‌شکستی، وحشت برت نمی‌داشت، می‌دانستی برادرت هم دیروز زده بشقاب شکسته، و تو تنها موجود شکننده‌ی عالم دنیا نیستی.
اگر هم‌داستان نداشته باشی، رو می‌آوری به زندگی زیرزمینی.
این زندگی زیرزمینی که می‌گویم، خیال نکن که یعنی زندگی مخفیانه، نه، زندگی زیرزمینی یعنی نگذاری صدای "خود"ت از یک حدی بالاتر بیاید.
یعنی در بسیار جاهایی از زندگانی‌ات، لبخند بزنی و بگذری، چون با آدم‌هات زبان و ادبیات مشترک نداری، که حرف زدن و خواستن یعنی درگیری و جنگ، و چه اهل‌ش باشی چه نه، می‌دانی که یک جاهایی صلح و آرامش از حقیقت بهتر است.
زندگی زیرزمینی، یعنی گاهی یادت برود که قرار بوده چه جوری زندگی کنی، یعنی دائم مجبور باشی به یاد خودت بیاوری، که چه شکلی هستی، چه شکلی می‌خواهی باشی.
انگار که آینه نداشته باشی و هی دنبال خودت بگردی توی آینه‌ی خانه‌ی دیگران، شیشه‌ی ماشین‌ها و ویترین مغازه‌ها.
و هیچ وقت خدا هم تصویرت بی‌غش نباشد، خود خودت نباشد.
که همیشه‌ی خدا مجبور باشی پیرایه‌ها، اضافه‌ها را بزنی کنار توی ذهن‌ت؛ و خودت را تصور کنی.
که خسته شوی از این تصور کردن. خسته شوی از این در ذهن، در خیال زندگی کردن.
...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:55  توسط مریم | 
 

«در آستانه میلاد اسوه ایثار و شهادت حضرت امام حسین(ع) و یاران باوفایش و ضمن تقدیر فراوان از همه خدمات ارزشمند گذشته، جنابعالی را که انسانی مؤمن و فداکار و مورد اطمینان کامل هستید به سمت «مشاور و رئیس دفتر ...» انتخاب می‌نمایم»حکم رحیم مشایی

بعد هی آن خط بالا را می خوانم و نمی دانم بخندم یا گریه کنم.طرف گفته در آستانه میلاد اسوه ایثار و یاران باوفایش...یعنی حضرتش فکر کرده جمیع شهدای کربلا با هم متولد شده اند؟یعنی فارسی را پاس بداریم،خودمان را بیاندازیم در چاه جمکران،در هتل اوین یرقان بگیریم،چکار کنیم از دست این همه نبوغ و نخبگی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:47  توسط مریم | 

 

 

حوادث هميشه هست، ما انسان‌ها، اتفاق می‌افتيم.
 
خودم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:28  توسط مریم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
هی فلانی زندگی شاید همین باشد...... پس وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت



قوانین لینک:


یک:در این وبلاگ قانون سوم نیتون برقرار نیست


دو:هر وبلاگی پس از کامل خوانده شدن لینک داده می شود




نوشته های پیشین
89/07/01 - 89/07/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
88/12/01 - 88/12/29
88/09/01 - 88/09/30
88/07/01 - 88/07/30
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
پیوندها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM